تو شکل قاصدک
شکل باد
شکل رفتنی
و راستش کمی شبیه این دل منی!
ولی تو با پرنده ها
چه زود جور می شوی!
تو بی هوا
تو بی خبر
چه دور دور می شوی!
آهای قاصدک من!
بیا که دیر کرده ای
بیا بیا فقط بگو
کجای آسمان عشق
دوباره گیر کرده ای!
عرفان نظرآهاری
خداوندا کسی در پشت پرچینی نگاهم کرد
نگاهم کرد و با افسون چشمش سر به راهم کرد
پریشان موی شب های زمستانم چه می گوید
که با لالای حزن انگیز پوچی ٬ غرق آهم کرد
نگاهم کرد و مکثی کرد و معنایی به چشمم داد و
بعد از آن برایم سفره ای از غم فراهم کرد
سفر٬ غربت٬ اسیری٬ در به در بودن٬ چه می گویم!
که تنها شوق ماندن در کنارش بی پناهم کرد!
محمد دارایی
و آنگاه که در این تاریکی سخاوتی می درخشد و به لطف نیتی پاک،
قلبی از اندوه و نفسی از شماره خارج می شود . آن هنگام تولدی
دیگر در پیش است و شادی و نشاطی وصف ناپذیر از شروع زندگی
دوباره . باشد که طنین فریاد این تولد ، سکوت بیماران نیازمند را
بشکافد و همصدایی من و تو در این میان آغازی باشد
بر پایان چشمان خیس
بر پایان نفسهای به شماره افتاده
و بر پایان قلبهای رنج دیده
پس ای هم وطن!، ای دوست!، ای هم درد!
دستت را در دست ما بگذار تا در زندگی هزاران فردی که در لیست انتظار پیوند عضو قرار
دارند تفاوت ایجاد نماییم. اگــر تـا بحــال کــارت اهـــداء عضــو پـر نکـرده ایـد، می تـوانیــد
" فـرم رضـایت از اهداء عضـو پس از مرگ"
را در این سایت www.iran-ehda.com پر کرده و کارت اهدا عضو دریافت نمایید.
خدایا گر تو درد عاشقی را می کشیدی
تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق و آفریدی
***
خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم
نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم
دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی
بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم
***
بگو هرگز سفر کردی؟سفر با چشم ترکردی؟
کسی را بدرقه بااشک٬ تو خون جگر کردی؟
ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی؟
گل امیدتو پر پر به خاک رهگذر کردی؟
برگرفته از وبلاگ عشوه عشق
http://daftare-del.blogfa.com
همیشه وقت سفر شیشه میشود سنگم
دلم گرفته خدایا ، چقدر دلتنگم
تمام جاده نگاهش به ردپای من است
منی که اول راه هزار فرسنگم
و آسمان نگاهم ستاره می پوشد
شبی که با تب آغازعشق درجنگم
هنوز پنجره از ردپای من خالی است
اگرچه در غزل آشوب جاده می لنگم
قرار ما شب باران-شبی که می آیم-
همان شبی که بپیچد دوباره آهنگم؛
به گوش پنجره هایی که رو به دریایند
که منعکس شودعشق ازسکوت بیرنگم
من اشکهای خودم رابه دوش می گیرم
برای آنکه ببینی چقدر دلتنگم
«سید وحید سمنانی»
در اين زمانه هيچ كس خودش نيست كسي براي يك نفس خودش نيست همين دمي كه رفت و بازدم شد نفس- نفس ، نفس-نفس خودش نيست همين هوا كه عين عشق پاك است گره كه خورد با هوس خودش نيست خداي ما اگر كه در خود ماست كسي كه بي خداست، پس خودش نيست دلي كه گرد خويش مي زند تار ، اگر چه قدر يك مگس، خودش نيست مگس، به هر كجا، به جز مگس نيست ولي عقاب در قفس ، خودش نيست تو اي من ، اي عقاب بسته بالم اگر چه بر تو راه پيش و پس نيست
تو دست كم كمي شبيه خود باش
در اين جهان كه هيچ كس خودش نيست
تمام شد ، همين و بس :خودش نيست
( قيصر امين پور)
دل من دير زماني است كه مي پندارد:
" دوستي " نيز گلي است؛
مثل نيلوفر و ناز،
ساقه ي ترد و ظريفي دارد.
بي گمان سنگ دل است آنكه روا مي دارد
جان اين ساقه ي نازك را
-دانسته-
بيازارد؛
در زميني كه ضمير من و توست،
از نخستين ديدار،
هر سخن، هر رفتار،
دانه هايي است كه مي افشانيم؛
برگ و باري است كه مي رويانيم؛
آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است.
گر بدانگونه كه بايست به بار آيد،
زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد.
آنچنان با تو درآميزد آن روح لطيف،
كه تمناي وجودت همه او باشدو بس.
بي نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس.
زندگي گرميِ دلها ي بهم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است.
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،
عطر جان پرور عشق،
گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز،
دانه ها را بايد از نو كاشت.
آب و خورشيدو نسيمش را از مايه ي جان
خرج مي بايد كرد.
رنج مي بايد برد.
دوست مي بايد داشت!
با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان را
-مالامال از ياري ، غمخواري-
بسپاريم به هم
بسرائيم به آواز بلند:
-شادي روي تو!
اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه،
عطر افشان،
گلباران باد.
"فريدون مشيري"
می آیی
با خواهش این و آن
در پوشش آرزوهای دیگران
می روی
با هزار آرزوی گران
برای خود
نه برای دیگران!!
................................................
سلام دوستان عزیز
میخوام یه خبر خوب بهتون بدم !!!
امروز (۴/۳/۸۷) تولدم بود!!!!
من را به غیرعشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سر خوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه ها ی بدش اعتنا نکن ....
برگزیده از وبلاگ : آشیانه ای برای عشق
http://www.rooderavan.persianblog.ir
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود
جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود
سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود
قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود
حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد
تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد
با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
برگزیده از وبلاگ : گنجشکها تابوت نمی خواهند
http://www.foroodgah.blogfa.com
من باید چه کار کنم تا تو به باور برسی
دردم و به کی بگم ای که برایم نفسی
نتونستم که بفهمم واسه چی دلواپسی
تو خیال نکن که جای تو رو میگیره کسی
رفتی ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت خانه دقمرگم کرد
وابستگیم را به تو باور کردم
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
آنچه کردی تو به من٬هیچ ستمکار نکرد
گر٬ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ٬ آزار مکش از پی آزردن من
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
دیده آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
من اینجا بس دلم تنگ است و
هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟؟
شمع مي سوزد و پروانه به دورش
نگران٬ ما ٬ كه مي سوزيم و پروانه نداريم ٬ چه كنيم؟
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
به خما ر زلف تو خدا خورده قسم
صبر کن زلف تو نخجیر شود بعد برو
باش با اشک رخت آینه را پاک نما
نکند آینه دلگیر شود ٬ بعد برو
عشق ، آینه لیخند مرا می شکند
صبر کن عشق تو تکفیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند ترا می گرید
خنده کن عشق نمکگیر شود بعد برو
دشمن ودوست به من دشنه زدندو رفتند
صبر کن قبضه به شمشیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن !
صبر کن قافیه تعبیر شود بعد برو
آسمان را بنگر، كه هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي خندد!
يا زميني را كه دلش
از سردي شب هاي خزان
نه شكست و نه گرفت!
بلكه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از اميد كشيد
و در آغاز بهار، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت،
تا بگويد كه هنوز، پر امنيت احساس خداست!
ماه من، غصه چرا؟!
تو مرا داري و من
هر شب و روز،
آرزويم همه خوشبختي توست!
ماه من!
دل به غم دادن و از ياد سخن ها گفتن
كار آنهايي نيست، كه خدا را دارند...
ماه من!
غم واندوه، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و
شكست،
با نگاهت به خدا، چتر شادي وا كن
و بگو با دل خود، كه خدا هست، خدا هست!
او هماني است كه در تارترين لحظه شب،
راه نوراني اميد نشانم مي داد...
او هماني است كه هر لحظه دلش مي خواهد،
همه زندگي ام، غرق شادي باشد...
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معني خوشبختي،
بودن اندوه است...!
اين همه غصه و غم، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يك باغند
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر
پشت هر كوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا!
و در آن باز كسي مي خواند
كه خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟!
هفت قدم تا او
بوته خاطر آن يار، گلی خواهد کرد
يک نفر باز تو را خواهد خواند
و تو خواهی فهميد، که به آغاز سفر نزديکی . . .
کوله بارت بردار
دست تنهايی خود را، تو بگير
و از آينه بپرس
برگ روشن خورشيد کجاست؟
تو به اميد و پر از شوق وصال
به بلندای پر از جذبه آن قله سفر خواهی کرد
لب آن برکه نور
مهربانی در راه
کوزه روشن نوری در دست
به تو خواهد خنديد
و تو احساس عجيبی داری
عاشق هجرت از خود و رسيدن به بلندی وصال
گوش بسپار به آواز خدا
آشنايی که به آرامش آن برکه نور
و رهاگشتن ازخويش، تورامی خواند
با سلامی زيبا
جرعه ای نور، تو را می خواهد
و تو سيراب، ازآن خواهی شد
اوج پر جذبه و تنها و بلند
که دل تنگ تو را می خواهد
دست دردست يقين، تانوک قله،تو را می خواند
يک قدم مانده به اوج
ازپس قله کوه،پرتو روشن خورشيد،تو را خواهد يافت
و تو شيدا و صبور، غرق در حيرت زيبايی او خواهی شد
و سراسيمه به ره توشه نظر خواهی کرد
کوله بارت خالی است
همچو ديدار يخی با خورشيد
چکه، چکه، تو در آن قله فرو خواهی شد
شوق وصلی که از آن پنجره آغاز شده است
آسمان وقف نگاهت گل من
مانده ام چشم براهت گل من
هر کجا هستی و باشی گویم
که خدا پشت و پناهت گل من
می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه؟از من چی می خواد؟
اون به من٬ یا من به اون خیره شدم؟
باورم نمی شه هر چی می بینم
چشمامو یه لحظه روهم می ذارم
به خودم میگم که این٬ صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم ٬ دستم میگه
منو توی آینه نشون می ده
میگه این توئی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها